خداحافظ اسفندیارِ مغموم
[به یادِ شادروان یارعلی پورمقدم.]
۱۸ جون ۲۰۱۷. کافه شوکا.
لامصب از بچهباز نبودنش که بگذریم خودِ خودِ «باگز موران»ه. زن و بچه داره ناسلامتی؛ البته اینم فقط تعریفشو شنیدم، وگرنه تو این چند ساله که چیزی ندیدم. لابد الان ایستاده درِ کافه داره برای بچهها از بلندیهای مسجد سلیمون خالی میبنده. یه بار، اون اولا که تازه بلندیهای گاندی رو کشف کرده بودم و کمکَمک داشتم معتاد میشدم، به یکی از این بچّه کاشیها گیر داده بود و دور ورداشته بود که کاشونیا بزرگشون همونه که تو بیابون سجده میره. بعد برگشت سنگِ مخلخلی که پشتِ سرش رو طاقچه بود رو نشون داد که مسجد سلیمان، بوش کن، بوی گاز میده. بوی تمدن میده، نه بوی تاریخ. لابد برای همین بچهبازبودنش بوده که تبعیدش کردن این بالاها. معلوم نیست به چند لهجه بلده بنویسه. از اون بختیاریاس، لابد اهلِ دهِ «سوخته». اگه همین مجلهی «قاصدک»ِ خودمون رو کاغذ چاپ میشد شک ندارم که ماهی یه هفته سرگرمیش میشد که قاصدک به بچهها قالب کنه. همین الان هم باس به امید بگم آدرس اینترنتمون رو بنویسه چند تا کپی بگیره بده دستش، که همینجوری بده دستِ بچهها و یه شب هم از خونه خودش ببینه. این آدرسو که صد بار براش نوشتم باز هر بار میگفت برام بنویس. بعد هم یه روز مُقُر اومد که اسب رو اکبر گذاشته رو اینترنت. گرفته بود کپی کرده بود طرف. آره، باید به امید بگم آدرسمون رو بده دستش. لابد کلی ذوق میکنه اینو بخونه. شاید حتی تو کتابِ بعدیش چاپش کنه. شاید هم یه کم بش بر بخوره، ولی خوب، نمیشه که همه براش کارت پستال بفرستند بنویسند چقدر دلشون تنگ شده که، گیرم حالا از الان برنامه ریخته باشم که زمستونی که برمیگردم ایران، هر روز خودمو تا پستوش بکشم بالا و یه فرانسهی سیاه و نونپنیر بخورم و پیپ بکشم. یه بار با حمید و امید لبِ اون راهپلهه نشسته بودیم که برامون یه مروارید اومد از اون مرواریدا. حیف که الان نمیتونم لب وا کنم، ولی باشه دیدمتون تعریف میکنم. دارم فکر میکنم که چند نفر هستند مثِ من که واسه پیرمرد و کافهش تنگ شده دلشون… آه، خداحافظ اسفندیارِ مغموم، وقتِ رفتنه.
۲۰۰۴
تورنتو
[بازنشر با ذکر منبع آزاد.]

از «یادداشتهای یک قهوهچی» اثرِ یارعلی پورمقدم :
پناهگاهِ شیرپلای ادبیاتِ داستانی اینک در رهگذرِ سیل افتاده است و این بس است تا مور و ملخی که از خطالراس به سراشیب افتادهاند دلِ صخرهنوردانی را که از دربند رو به سوی دماوند دارند به هولوولا بیندازد.
به یادِ جلساتِ پنجشنبه میافتم و پاکباختگیاش به پای داستانِ کوتاه و پوزاری که در پیِ شور و تلخِ روزگارِ پارهپوره شد تا برخلافِ استاد شیرمحمدِ اسپندار یک قله بیسلسلهجبال نباشد.
گرچه دامنهی اختلافاتِ ما از پوستِ پیاز شروع و به مهندسیِ ژنتیک ختم میشند ولی نشد که از دیدارِ فخرِ آلِ اصفهان که هنوز هم یک پسربچهی تخس است دلگرم نشویم و ندانیم که برای ورود به گلستانِ داستانِ کوتاه باید از زیرِ آلاچیقِ استاد «هوشنگِ گلشیری» گذشت.