شاینینگ

«بابک فرزاد» رو از زمانِ المپیاد می‌شناختم. استادِ ما بود. لهجه‌ی غلیظِ اصفونی داشت و خوش‌و‌بش‌کن و خوش‌معاشرت بود. سالِ ۲۰۰۳ که تورنتو اومدم دوباره هم‌دانشکده‌ای شدیم. ولی من ۴ / ۵ سالی کوچیک‌تر بودم…

ماجرا از اینجا شروع میشه که بابک و گلنوش، همسرش، مثلِ خیلی زوج‌های ایرانیِ دیگه، تو خواب‌گاهِ متاهلینِ دانشگاه زندگی می‌کردند. همین ساختمونِ کوتاه‌ترِ وسطِ تصویر:


خوابگاهِ متاهلینِ دانشگاهِ تورنتو

یه روز بهرنگ، یکی از المپیادی‌های حتی قدیمی‌تر از بابک، اومده بود تورنتو، که فرداش صبح زود از تورنتو پرواز کنه اروپا. بهرنگ پیشِ یکی دیگه از بچه‌ها تو همین ساختمون می‌موند. اون روزِ خاص دوست‌ش سرش شلوغ بود و بهرنگ رو به من سپردن که ببرم دانشکده. تو راهرو بودیم که بابک رو دیدیم. با بهرنگ حال‌و‌احوال کرد و آخرش هم گفت «شب بیاین پیشِ ما، یه چیزی با هم میخوریم.» ما هم گفتیم باشه و رفتیم.

روز رو گذروندیم با بهرنگ و شب که شد رفتیم درِ خونه‌ی بابک‌اینا، خونه خالی! دیگه بی‌خیال شدیم رفتیم بار با دوستای دیگه. موقع برگشت گفتیم بریم سر و گوشی آب بدیم…

از پشتِ در صدای تلویزیون می‌اومد. ویرِمون گرفته بود یه کرمی بریزیم. یه ده دقه‌ای فکر کردیم. از این که سعی کنیم درشون رو بچسبونیم که وا نشه، تا… به مسخره‌ترین کارِ ممکن بسنده کردیم: از خونه‌ی دوستِ بهرنگ که پیش‌ش می‌موند، یه پاشنه‌کشِ دراز ورداشتیم، یه ظرفِ خالیِ شیر رو هم پرِ آب کردیم و رفتیم…

درِ آپارتمان‌ها تو اون ساختمون یه سوراخِ مستطیل داشت که از توش بشه نامه انداخت تو خونه. ما هم پاشنه‌کش رو کردیم تو سولاخ و شروع کردیم روش، یعنی تو خونه‌شون، آب ریختن. یه کم ریختیم. دیدیم کسی تحویل‌مون نگرفت. خیلی ناراحت شدیم. چند دقه‌ای صبر کردیم و باز فکر کردیم ولی چیزی به فکرمون نرسید. پس آب‌ریختن رو ادامه دادم، تا اینکه…

یه دفعه صدای بابک بود از تو آپارتمان که داد زد «Who are you asshole?‎». من یکی رو که بگی که دست و پام شروع کرد لرزیدن. بهرنگ یه مکثِ کوتاهی کرد و گفت «بهرنگ‌م بابک‌جان.» بابک اومد در رو باز کرد. یه خنده‌ی عصبی‌ای رو صورت‌ش بود و رنگش گچ شده بود. ما رو که راه داد تو دوید رفت تو اتاق‌خواب، شروع کرد با تلفن صحبت کردن. رفتیم تو دیدم گلنوش هم از گچ سفیدتر رو مبل. بابک بالاخره تلفن رو قطع کرد و اومد. خنده‌ی عصبی‌ش ادامه داشت. رفت برای گلنوش آب‌قند آورد. من و بهرنگ هم لام تا کام ازمون هیچ صدایی درنمی‌اومد. نمی‌فهمیدیم چی شده، تا بابک کم‌کم به حرف اومد!

بابک که خب اصلا یادش رفته بود به ما گفته شام بریم اونجا. خودشون شام بیرون بودن و اومده بودن خونه و داشتن فیلمِ «The Shining» («درخشش»)ِ کوبریک رو می‌دیدند! اگه فیلم رو دیده باشین احتمالا الان دیگه همه چی «مِیکس سِنس»!

حالا اونورِ ماجرا:

فیلم می‌دیدن که صدایی از در میاد. بابک میاد وضعیتِ پاشنه‌کش تو در رو می‌بینه، از ترس چیزی نمیگه تا قضیه متوقف میشه. چند دقیقه بعد دوباره شروع میشه. بابک با خودش به فکر می‌افته که آیا تازگی به دانشجویی بد نمره داده که دارن اذیت‌ش می‌کنن یا نه! خلاصه از ترس که داشتن زهره‌ترک می‌شدن (با پس‌زمینه‌ی شاینینگ دیگه!) میره تو اتاق، طوری که مثلا ما نشنویم، زنگ می‌زنه به ۹۱۱! حالا نمی‌دونست پاشنه‌کش به انگلیسی چی میشه، داشت به انگلیسی با لهجه‌ی اصفهانی، به سختی، به پلیس سعی می‌کرد بگه که: «یه نفر داره با اون چیزی که باهاش کفش پا می‌کنی، از سوراخِ پستِ در، می‌شاشه تو خونه‌ی ما!» 😅

همین‌طور که ۹۱۱ پشتِ خط بوده، گوشی رو میذاره پایین و میاد تو راهروی جلویِ درِ خونه، داد میزنه «Who are you asshole?‎» و به قولِ خودش سریع از راهرو می‌پره بیرون که اگه ما احیانا شلیک کردیم بهش نخوره. 🤣

ما که رفتیم تو برگشت پای تلفن و گفت یه چیزی تو مایه‌های این که «دوستام بودن.» پلیس طبقِ وظیفه چندین بار ازش پرسید که آیا مطمئنه پلیس نفرستن، و همه‌چی امنه؟ بالاخره پلیس قانع میشه، ولی قبل از اینکه قطع کنه به بابک میگه: «You should reconsider your friendship!‎» 🙉

تلفن رو که قطع کرد و آب‌قند برا گلنوش آورد، چهارتایی رو مبل نشسته بودیم، بابک می‌خواست صورتِش رو خندون نشون بده ولی داشت می‌لرزید. صدا از کسی در نمی‌اومد. 🙊 چند دقه نشستیم و دیدیم انگار وقتِ رفتنه. بابک و گلنوش رو تنها گذاشتیم با باقیِ فیلم‌شون. 🙈

چند شب بعد بابک‌اینا خواستن انتقامِ سخت بگیرن، که بیشتر به خودی گل زدن. 😁

بابک‌اینا از تورنتو رفتن مونترال، و بعدش هم «دانشگاهِ براک» که بابک استاد شد. من هم از تورنتو رفتم به درّه‌ی سیلیکون و از هم دور افتادیم. از پشیمونی‌هام اینه که چرا روزهای آخرِ سرطانِ بابک گوشی رو ورنداشتم بهش یه زنگ بزنم. 😢 از او به یادگار چند عکس مونده برام و یه دنیا خاطره. یادش همیشه زنده.

بهداد اسفهبد

۲۱ آوریل ۲۰۲۴

ادمونتون

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]


من و بابک و گلنوش. نوامبر ۲۰۱۳.