سحر جون

[English]

خُب!

چند هفته دیگه برای کار، برای شرکت در کنفرانس تایپوگرافی، باید برم برزیل. ویزا می‌خواد، برا پاسپورت کانادا هم. وقت ندارم آمریکا بگیرم، ایمیل زده بودم به سفارتِ تهران، یه خانمی به نام سحر جواب داده بود و گفته بود می‌تونی اینجا (تهران) بگیری.

اینکه مدارک‌ش رو آماده کنم و برم ولی خیلی رو اعصابم بود، که خُب بهارک زحمتِ همه‌ش رو کشید، ولی شدید استرس داشتم که د‌بّه کنن و جور نشه و برنامه‌ی کلِّ دو ماهِ آینده‌ام به هم بخوره...

دیشب تا ۷:۲۰ِ صبح از هیجان خوابم نبرد. ۸:۴۰ زامبی‌وار بیدار شدم، به زورِ دوش و قرصِ سردرد و رِدبول زنده شدم با بهارک رفتیم عکس گرفتیم رفتیم سفارت. دیدیم از این سفارت‌هاست که یه خونه‌س تو زعفرانیه، یه آقای کنسول، با یه سحر جون.

خلاصه سحرجون مدارک رو گرفت و گفت همه‌چی اوکی‌ه و نگران نباش و آماده شد زنگ می‌زنم بهارک جون بیاد بگیره و خلاصه کیفت چقدر خوشگله و کجا خریدی و اینا.

دیگه اگه اون شیشه بین‌مون نبود احتمالا یه ماچ‌بوسه هم می‌کردیم و سلفی رو هم استاد می‌کردیم. ایشالله رفتیم پیکاپ کنیم، اگه خودم شمال نبودم.. یعنی می‌دونستم سیستم اینه، تو اون عکسِ ویزا نیشم رو وا می‌کردم تا بناگوش!

این که حل شد انرژی دوباره زد بالا اساسی، از برنامه‌ی روزم افتادم جلو، در نتیجه گفتم یه استُپ دفتر (کافه‌بازار!) بزنم!

بعدشم ساعت یک آسیاتِک با شهاب اینا نهار دارم. دوست‌دارم ببینم اون‌جا هم سورپرایزم خواهد کرد مث کافه‌بازار یا نه!

خلاصه، «اِستِی تونْد»!

۹ سپتامبر ۲۰۱۵
تهران

ادامه...

اینم از «سحر‌جون»ِ قصّه‌ی ما! گفت «به خواهرتون سلام برسونین» و برگشت و رفت. ما موندیم و یه ویزای برزیل.


بهداد اسفهبد
۱۵ سپتامبر ۲۰۱۵
تهران
[فیسبوک]
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]