اندر دیدنِ دخترِ ۱۰۰٪ پرفکت یک صبحِ زیبای اردیبهشت
اثرِ: هاروکی موراکامی [English]؛ ترجمه: بهداد اسفهبد
یک صبح زیبای اردیبهشت، تو یکی از کوچهپسکوچههای محلهی شیکِّ «هاروجوکو»ِ توکیو، از کنارِ دختر ۱۰۰٪ پرفکت گذشتم.
راستش رو بگم، خیلی خوشگل نیست. از هیچ نظر جلب توجه نمیکنه. لباسهاش چیزِ خاصی نیست. پشتِ موهاش هنوز از خواب کج وایساده. جوون هم نیست—باید نزدیکِ سی باشه، حتی خیلی نزدیک به «دختر» نیست، دقیق که باشم. با این حال، از بیست متری میدونم: دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتِ منه. لحظهای که میبینمش، تو سینم غرّشی هست، و دهانم به خشکیِ کویره.
شاید تو سلیقهی خودت رو در مورد دخترِ مورد علاقهات داری - مچهای نازک مثلاً، یا چشمهای درشت، یا انگشتای کشیده، یا شاید بدونِ دلیلِ خاصی به دخترهایی کشش داری که هر وعده غذاشون رو سر فرصت و بدون عجله میخورن. من هم سلیقهی خودم رو دارم قاعدتاً. گاهی وقتا تو رستوران میبینم زل زدم به دخترِ میزِ بغلی چون شکلِ دماغشو دوست دارم.
ولی هیچکس نمیتونه قسم بخوره که دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتش همون مدلیه که قبلاً فکر میکرده. با این همه که دماغ دوست دارم، شکلِ دماغش یادم نمیاد - یا این که اصلاً دماغ داشت یا نه. تنها چیزی که یادم میاد اینه که ملکهی زیبایی نبود. عجیبه.
به یکی میگم: «دیروز تو خیابون از کنار دخترِ ۱۰۰٪ پرفکت گذشتم.»
میگه: «آره؟ خوشگله؟»
«نه راستش.»
«جورِ موردِ علاقته پس؟»
«نمیدونم. هیچچیش یادم نمیاد - شکلِ چشاش یا اندازهی سینههاش.»
«عجیبه.»
«آره. عجیبه.»
«خوب،» حوصلهاش هیچینشده سر رفته، «چیکار کردی؟ باش حرف زدی؟ دنبالش کردی؟»
«نه. فقط تو خیابون از کنارش رد شدم.»
داره از شرق به غرب میره، و من از غرب به شرق. یه صبح خیلی زیبای اردیبهشته.
کاشکی میتونستم باهاش حرف بزنم. نیمساعت زیاد هم بود: فقط دربارهی خودش بپرسم، دربارهی خودم بگم، و - کاری که واقعاً دوس داشتم بکنم - براش از پیچیدگیهای سرنوشت بگم که ختم به این شده که ما تو یه صبحِ زیبای اردیبهشتِ ۱۹۸۱ تو کوچهپسکوچههای «هاراجوکو» از کنارِ هم بگذریم. حتماً پر از اسرارِ داغ میبود، مثلِ یه ساعتِ عتیقه که وقتی دنیا پر از صلح بود ساخته شده.
بعدِ صحبت، یه جا ناهار میخوردیم، شاید یه فیلمِ «وودی آلن» میدیدیم، تو بارِ یه هتل یه نوشیدنی میزدیم. اگه شانس جور بود، شاید از تخت سر در میآوردیم.
«چی میشد» درِ دلم رو میکوبه.
حالا فاصلهمون شده پنج متر.
چجوری درِ صحبت رو وا کنم؟ چی بگم؟
«صبح بخیر خانوم. میتونین نیمساعت وقتتون رو برایِ یه گپِ کوچیک به من بدین؟»
مضحکه. مثلِ فروشندهی بیمه میمونم.
«ببخشید، شما میدونین تو این محله خشکشوییِ شبانهروزی کجا هست؟»
نه، این هم همونقدر مضحکه. اولاً که لباس چرک همرام نیست. کی باورش میشه؟
شاید راستش رو بگم کافی باشه. «صبح بخیر. شما دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتِ من هستین.»
نه، باور نمیکنه. اگرم بکنه، شاید نخواد با من حرف بزنه. میتونه بگه ببخشید، من شاید دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتِ شما باشم، ولی شما پسرِ ۱۰۰٪ِ من نیستین. میتونست اتفاق بیفته. و اگه میافتاد، احتمالاً لهِ له میشدم. از شُکّش جون سالم به در نمیبردم. سی و دو سالمه، و پیر شدن همینه دیگه.
جلوی یه گلفروشی از کنارِ هم رد میشیم. نسیمِ گرم و ملایمی پوستم رو لمس میکنه. آسفالت مرطوبه، و بوی گلِ رز میآد. نمیتونم خودم رو راضی کنم که باهاش حرف بزنم. یه ژاکتِ سفید تنشه، و تو دستِ راستش یه پاکتِ سفیدِ شقورقه که فقط یه تمبر کم داره. یعنی: برای کسی نامه نوشته، شاید کلِّ شب رو داشته مینوشته، چشاش که خوابالوده. پاکت میتونه حاملِ تمامِ اسرارش باشه.
چند قدم دیگه برمیدارم و برمیگردم: تو جمعیت گم شده.
الان، راستش، دقیقاً میدونم چی باید بهش میگفتم. یه سخرانیِ طولانی میشد البته، خیلی بلند برای اینکه درست ارایهش کنم. چیزهایی که به فکرم میرسه خیلی عملی نیست.
چی بگم. اینجوری شروع میشد: «روزی روزگاری» و اینجوری تموم میشد: «داستانِ غمناکیه، نه؟»
روزی روزگاری پسری بود و دختری. پسر هجده سال داشت و دختر شانزده. پسر نامعمول خوشتیپ نبود و دختر هم به طور خاص خوشگل نبود. یه پسرِ تنهای معمولی بودند و یه دخترِ تنهای معمولی، مثل بقیه. ولی با تمامِ وجودشون اعتقاد داشتند که یه جایی تو این دنیا پسرِ ۱۰۰٪ پرفکت و دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتشون زندگی میکنه. درسته، به معجزه اعتقاد داشتند. و معجزه اتفاق افتاد.
یه روزی سرِ چارراه به هم رسیدن.
«باورم نمیشه،» پسر گفت. «تمامِ عمرم به دنبالِ تو میگشتم. باورت شاید نشه، ولی تو دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتِ منی.»
«و تو،» دختر به پسر گفت، «پسرِ ۱۰۰٪ پرفکتِ من هستی، دقیقاً همونجور که همیشه فکر میکردم. مثلِ یه رویاست.»
رو نیمکتِ پارک نشستن، دست در دست، و ساعتها قصههاشون رو با هم در میون گذاشتن. دیگر تنها نبودند. دیگرِ ۱۰۰٪ پرفکتشون را پیدا کرده بودند و پیداشون کرده بود. چه شگفتانگیزه که دیگرِ ۱۰۰٪ پرفکتات رو پیدا کنی و پیدات کنه. معجزست، معجزهی آسمانیست.
همچین که نشسته بودند و حرف میزدند، اما، جرقهی خیلی کوچکی از شکّ در دلهاشون ریشه گرفت: آیا واقعاً میشه که رویای آدم به این آسونی به واقعیت بپیونده؟
و آنگاه بود که، وقتی سکوتِ کوتاهی بینشان رو فرا گرفت، پسر به دختر گفت، «بذار خودمون رو امتحان کنیم - فقط یه بار. اگه ما واقعاً عاشقِ ۱۰۰٪ پرفکتِ هم هستیم، یه وقتی، یه جایی، بدون شک دوباره به هم میرسیم. و وقتی رسیدیم، و میدونیم که ۱۰۰٪ پرفکت هستیم، همونجا و همونوقت عروسی میکنیم. چی فکر میکنی؟»
«آره،» دختر گفت، «همین کار رو باید بکنیم.»
و جدا شدند، دختر به شرق، و پسر به غرب.
امتحانی که قرار گذاشتند، ولی، به هیچ وجه لازم نبود. نباید امتحانی میکردند، چونکه واقعاً و تماماً عاشقِ ۱۰۰٪ پرفکتِ یکدیگر بودند، و همین که همدیگر را دیده بودند معجزهای بود. ولی جوان بودند، و محال بود که این را بدانند. امواجِ سرد و بیتفاوتِ سرنوشت بدونِ بخشش هدف قرارشان داد.
یک زمستان، هم پسر هم دختر بدترین آنفلوانزاِ فصل رو گرفتند، و پس از هفتهها بینِ مرگ و زندگی تمامِ حافظهشان از زندگیِ پیشین رو از دست دادند. وقتی بیدار شدند، سرشان به اندازهی قلّکِ «دی. اچ. لارنس»ِ نویسنده خالی بود.
دو جوانِ زرنگ و باپشتکار بودند و با تلاشِ بیوقفهشان توانستند دوباره احساسات و تواناییهایی رو جمع کنند که گذاشت دوباره به جمعِ اعضای کاملِ جامعه برگردند. خدا رو شکر، شهروندانِ شرافتمندی شدند که میدونستند چجوری از یک خطِ مترو به خطِ دیگری بروند، یا در ادارهی پست نامهی سفارشی بفرستند. حتی، دوباره عشق رو تجربه کردند، گاهی تا ۷۵٪ یا ۸۵٪ عشق حتی.
زمانی دراز سپری شد، و به زودی پسر سیودو ساله شد و دختر سیساله.
یک صبحِ زیبای اردیبهشت، به دنبالِ یه فنجان قهوه که روزشو شروع کنه، پسر داشت از غرب به شرق راه میرفت، و دختر، به قصدِ فرستادنِ یک نامهی سفارشی، از شرق به غرب میرفت، در همان کوچهی تنگ در محلهی «هاراجوکو»ی توکیو. در میانهی خیابان از هم گذشتند. محوترین جرقهای از خاطراتِ ازدسترفتهشان برای لحظهای در قلبشان سوسو زد. هر کدام غرّشی در سینهاش احساس کرد. و دانست:
او دخترِ ۱۰۰٪ پرفکتِ من است.
او پسرِ ۱۰۰٪ پرفکتِ من است.
امّا درخششِ خاطراتشان بس ضعیف بود، و افکارشان صافیِ چهارده سال پیش را نداشت. بی حرفی، از کنارِ هم گذشتند، در جمعیت گم شدند. برای همیشه.
داستانِ غمناکیه، نه؟
آره، خودشه، همین رو باید بهش میگفتم.
ترجمه: بهداد اسفهبد
۲۰ مه ۲۰۱۳
تورنتو
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]
۲۹ فوریه ۲۰۱۶. جنگلِ بامبو. ژاپن.