مغولستانِ داخلی

زد و سالِ ۲۰۱۶ دعوت شدیم عروسی تو چین. از این بهتر نمی‌شد. پس زدیم به جاده. عروسی تو چیچیهار بود، که شهرِ خانواده‌ی دوماد بود. قرار بر این شد که بعدِ عروسی با دو خانواده بریم سفرِ جاده‌ای به مغولستانِ داخلی (که بخشی از چین هست.) پس ۱۹ اوتِ ۲۰۱۶ از کالیفرنیا عازمِ چین شدیم.


۱۹ اوت ۲۰۱۶. آسمانِ چین.


۱۹ اوت ۲۰۱۶. مردها در حالِ ورق‌بازی و تماشا. چیچیهار.

توجه: اگر گرسنه‌اید، الان وقتِ مناسبی برای خوندنِ این مطلب نیست. تقدیم به ریزا!

چیچیهار

۲۰ اوت ۲۰۱۶ خودِ عروسی بود. خانواده‌ی عروس از جنوبِ چین بودند و از نژادی به نسبت کوتاه‌قد. خوانواده‌ی دوماد از شمالِ چین بودند و از نژادی به نسبت قد بلند. خود این قدبلندی تو چین مایه‌ی فخر هست! پدرِ دوماد رئیسِ بیمارستان بود، که به اون هم می‌بالید. ما از معدود مهمون‌های خارجی بودیم و خرجِ کلِّ اقامت‌مون (هتل، سفرِ جاده‌ای، غذا) رو خانواده‌ی دوماد دادن.


۱۹ اوت ۲۰۱۶. تدارکاتِ عروسی. چیچیهار.

چیچیهار به برّه‌ش معروفه. پس برّه‌کشونمون بود.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. کبابِ برّه. چیچیهار.

لامصب منقل‌ش رو گذاشته بود تو پیاده‌رو و یه پنکه‌ی بزرگ هم گذاشته بود که بویِ کباب رو تا کوچه بعدی می‌رسوند! [ویدئو]


۲۱ اوت ۲۰۱۶. کبابیِ سرِ خیابون. چیچیهار.



۲۱ اوت ۲۰۱۶. زیبایی. چیچیهار.

از جمله خوردنی‌های دیگه‌ی این شهر نودل‌سوپِ معروف‌شه.


۲۱ اوتِ ۲۰۱۶. نودل‌سوپِ معروفِ چیچیهار. چیچیهار.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. صاحبِ نودل‌سوپ‌فروشی و من. چیچیهار.

چیچیهار خیلی سبز و زیبا بود و قدم‌زدن توش لذت‌بخش و لذیذ!


۲۱ اوت ۲۰۱۶. زیبایی. چیچیهار.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. خانه‌ای متروکه. چیچیهار.

شام رو با خانواده‌ها در یه رستورانِ بوفه‌طور زدیم.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. بوفه‌ی شام. چیچیهار.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. شام. چیچیهار.


۲۱ اوت ۲۰۱۶. نوش. چیچیهار.

مغولستانِ داخلی

۲۲ اوت ۲۰۱۶ پنج ماشین راه افتادیم به سمتِ مغولستانِ داخلی. اتوبان هر طرف ۶بانده بود، ولی خالی!



۲۲ اوت ۲۰۱۶. دروازه‌ی مغولستانِ داخلی. چین.

دوماد یه عمّه‌ی خیلی اهلِ حال داشت. و اینکه کلا برای سفر مقادیرِ بسیار زیادی عرقِ چینی، بایجو، آورده بودند، که شصت‌درصد بود لامصب، و خالی شات می‌زدن. می‌گم شات، یعنی در واقع استکان!



۲۳ اوت ۲۰۱۶. عمّه باحاله و محموله‌ی عرقِ بایجو!


۲۲ اوتِ ۲۰۱۶. ازینا! چین.

دولتِ چین دلِ خوشی از مغولستانِ داخلی نداره، و البته این احساس دوطرفه‌س. تو مغولستانِ داخلی هر دو زبانِ مغولی و چینی زبانِ رسمی حساب میشن و تابلوهای رانندگی باید به هر دو خط باشن. حالا خودتون قضاوت کنین:


۲۲ اوت ۲۰۱۶. تابلوی راهنمایی به دو خطِّ مغولی و چینی. مغولستانِ داخلی.

سرِ راه «مسجد» هم وایسادیم:


۲۲ اوت ۲۰۱۶. خِلا. مغولستانِ داخلی.

مقصدِ اول یه کمپِ اسب‌سواری تو کویر بود. شب رو تو یورت موندیم.


۲۲ اوت ۲۰۱۶. اقامت‌گاهِ شبِ اول. [عکسِ ۳۶۰درجه]


۲۲ اوت ۲۰۱۶. اسب‌سواری. مغولستانِ داخلی.


۲۲ اوت ۲۰۱۶. غروبِ آفتاب. مغولستانِ داخلی.

روزِ بعد راه افتادیم به سمتِ شهرِ مانجورمنژولی») که هم‌مرز بود با روسیه. معماریِ روس اونجا و در شهرهای اطراف مشهود بود.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. معماریِ روس. مغولستانِ داخلی.

مانجور

ناهار رو تو یه رستورانِ روس زدیم.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. ناهار. رستورانِ روس. مانجور.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. رستورانِ روس. مانجور.

یه منطقه‌ی آزاد بینِ مغولستانِ داخلی و روسیه وجود داشت، که خارجی‌ها رو راه نمی‌دادند.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. ورودیِ منطقه‌ی آزاد. مرزِ روسیه. مانجور.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. مانجور.

شب رو تو مانجور تو هتلِ ماتروشکا موندیم. تو این هتل همه‌چی (و خودِ ساختمون) به شکلِ عروسکِ معروفِ روس بود!


۲۳ اوت ۲۰۱۶. هتل ماتروشکا. مانجور.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. هتل ماتروشکا. مانجور.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. راهروی هتل ماتروشکا. مانجور.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. قوری و فنجون با طرح ماتروشکا. هتل ماتروشکا. مانجور.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. چراغ مطالعه با طرحِ ماتروشکا. مانجور.

شام رو تو یه اتاقِ خصوصی تو یه رستوران خوردیم. یه میزِ بزرگ بود که وسط‌ش می‌چرخید که دستِ همه به همه‌چی برسه. شبیهِ میزِ پوکر هم بود.


۲۳ اوت ۲۰۱۶. میزِ شام.

سورپرایزِ شب برّه‌ی درسته‌ی کبابی بود که پدرِ دوماد به پدرِ عروس تقدیم کرد. اول‌ش که رسید یه پارچه‌ی قرمز هم روبان‌طور به گردنش بسته بود!


۲۳ اوت ۲۰۱۶. برّه‌ی کبابی. مانجور.

قضیه از این قرار بود که ما هر شهری که می‌رفتیم، پدرِ دوماد آشنا داشت. و اون آشنا می‌شد میزبان. کسی سرِ میز نمی‌نشست تا میزبان بشینه. بعد پدرِ دوماد و پدرِ عروس دورش بشینن. و بعد مادرها، بعد عمو / خاله / عمه‌ها، بعد ما مهمون‌های خارجی، بعد عروس و دوماد، بعد هم بقیه (برادرِ عروس)!

۲۳ اوت ۲۰۱۶. میزبان در حالِ سخرانیِ قبل از نوش دادن. مانجور.

موسیقیِ زنده که به راه بود. قسمتِ فوق‌العاده‌ش نوازنده‌ی مورین خور (ویولنِ کله‌اسبی) بود. [ویدئو]


۲۳ اوت ۲۰۱۶. نوازنده‌ی مورین خور. مانجور.

یه چیزی که در موردِ گروهِ سفر جالب بود وقت‌شناسیِ بسیار دقیق‌شون بود. می‌گفتن صبح ۷ همه تو لابی باشن. ما ۷ و ۳ دقه می‌رفتیم همه منتظرمون بودن! بعد هم مثلِ ژاپنی‌ها، هر جا می‌رسیدیم فقط ۵دقه تیک‌تیک عکس می‌گرفتن و بعد می‌گفتن بریم!

فردا صبح صبونه‌ی چینی و دیم‌سام داشتیم تو رستورانی که کلّ‌ش رو رزرو کرده بودن.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. صبونه. مانجور.

خولون‌بویر

بعدِ صبونه دیگه از منجور زدیم بیرون و رفتیم قایق‌سواری رو دریاچه‌ی هولون، تو راهِ خولون‌بویر.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. قایق‌سواری. دریاچه هولون.

شهرِ جدید، ولی دوباره ناهار همون بساط بود: اتاقِ خصوصی با میزِ گردِ بزرگِ چرخون!


۲۴ اوت ۲۰۱۶. میزِ ناهار. خولون‌بویر.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. ماهی. خولون‌بویر.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. آقای میزبان و من. خولون‌بویر.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. در راهِ بازگشت به چیچیهار. مغولستانِ داخلی.

چیچیهار

از سفر برگشتیم و شامِ آخر رو تو چیچیهار زدیم.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. شامِ آخر. چیچیهار.

قضیه از این قرار بود که، ترتیبِ نشستن رو که گفتم. بعد تا میومدیم غذا رو شروع کنیم، میزبان بلند می‌شد و یه نُطقی می‌کرد و به سلامتیِ دوماد و عروس نوش می‌داد و عرق‌خورای جمع یه استکان بایجوی ۶۰٪ می‌نوشیدن! بعد ایشون می‌نشست. تا میومدی غذا بخوری دوباره، این بار پدرِ دوماد پا میشد و همون کار رو می‌کرد. بعد دوباره تا می‌اومدیم بخوریم، حالا پدرِ عروس، بعد مادرِ دوماد، بعد مادرِ عروس، الخ. تا اینکه نوبتِ ما می‌رسید! خلاصه روزی دو بار باید تشکّرِ فراوان می‌کردیم از مهمون‌نوازیشون و این‌که چقدر خوش‌حال و خوش‌وقتیم که اونجاییم!

اسمم در رفته بود که من عرق‌خورم. جوون‌ها بایجو نمی‌خوردن غیر از من. یه بار، میزبان یه نوش هم به سلامتیِ من داد که خودمون دو تا یه پِک بریم. بعد هم بدوبدو اومد استکانم رو پر کرد. گفتم نه مرسی دیگه نمی‌خورم. گفت: «نه، به عنوانِ کسی که لیوان‌ت رو خالی کرده، موظّف‌م پُرِش کنم!» دیگه من بعدِ ۴ / ۵ تا از اون استکانا پاتیل رو صندلی دیگه نمی‌تونستم بند بشم. دفعه‌ی بعد که دوباره طرف خواست با من سلامتی بره، عمّه‌باحاله که پلوم نشسته بود مجبور شد به چینی توضیح بده که: «آقای بهداد خیلی تشکّر می‌کنند از مهموان‌نوازیِ شما. ولی متاسفانه دیگه نمی‌تونن بنوشن.» خلاصه عمّه نجاتم داد.


۲۴ اوت ۲۰۱۶. عمّه‌باحاله و من. چیچیهار.

پِکَن

از چیچیهار رفتیم پکن، که ظاهرِ بسیار متفاوتی داشت.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. سه‌چرخه‌ی متروکه. پکن.

رفتیم بازارگردی.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. ماهی‌فروش‌ای در بازار. پکن.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. میان‌وعده. پکن.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. زیبایی اگر سوپ بود. پکن.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. جانورانِ خوردنیِ زنده. پکن. [ویدئو]

شام رو نزدیکیِ هتل باز کبابِ برّه زدیم. دقّت شود به سشوار:


۲۵ اوت ۲۰۱۶. کبابِ برّه. پکن.


۲۵ اوت ۲۰۱۶. کبابِ برّه با دمبه. پکن.

و روزِ بعد هم باز کباب!


۲۶ اوت ۲۰۱۶. میان‌وعده. پکن.

روزِ بعد رو هم به گشت و گذار در پکن گذروندیم. بالاخره یه قهوه‌ی قابلِ نوشیدن تو این سفر پیدا کردیم! اون هم با ناتا.


۲۷ اوتِ ۲۰۱۶. اسپرسو و ناتا. پکن.

پکن هم خوب سرسبز بود.


۲۷ اوت ۲۰۱۶. نما از دفترِ گوگل. پکن.


۲۷ اوت ۲۰۱۶. خودم. سیبیلِ مغولی. پکن.

عصر رفتیم شهرِ ممنوعه.


۲۷ اوت ۲۰۱۶. غروبِ آفتاب بر روی شهرِ ممنوعه. پکن.


۲۷ اوت ۲۰۱۶. و توریست‌های گشنه! پکن.

شام رو مرغابیِ پکن زدیم. [ویدئو]


۲۷ اوت ۲۰۱۶. مرغابیِ پکن. پکن.

پایان

این بود از سفرِ ما به مغولستانِ داخلی و پکن. چین انقدر جای دیدنی داره که برای یه عمر جا داره.

بهداد اسفهبد

۲۷ آوریل ۲۰۲۴

ادمونتون

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]


۲۰ اوت ۲۰۱۶. آتش‌بازیِ عروسی. مانجور.