خوشبختی
[English]
ساعت رو گذاشتم برای نُه. گفته بودم یازده، گفتی «دیر نیست؟ مگه نباید یک ادارهی مهاجرت باشی؟» گفتم ده و نیم. ساعت که زنگ زد ساکتش کردم و خوابیدم تا نه و ربع. بلند شدم و حاضر شدم، نه و نیم زدم بیرون. مردد بودم که سرِ کوچه قهوه بگیرم یا نه. گفتم میام پیشت برام اسپرسو درست میکنی، بعد گفتم بذار بگیرم، پریشونتر از اونی که برام قهوه درست کنی. تا کافه که میرفتم به خودم میگفتم آخه احمق، تو که میمیری که نیم ساعت بیشتر ببینیش، میمردی همون نُه بیدار شی؟ جواب نمیدم و قهوه رو سفارش میدم. طبقِ معمول شلوغه و تا بزنم بیرون شده نه و چهلوپنج. راه که میفتم چشمم میافته به عقربهی بنزین که خالی رو نشون میده. تنبلیِ دیروز حالا یقهم رو میگیره. تا شهر احتمالا میکشه ولی به برگشت قطعا نه. میرم تا پمپبنزین و شروع به زدن میکنم. تندتر! فکر میکنم نیمباک بسه، زودتر برم. وسواس نمیذاره. پُر میکنم. با دستپاچهگی درِ باک رو میبندم و راه میافتم. گوگل میگه ده و سیوسه میرسم. باز بد نیست اگه به ترافیک نخورم.
کل راه رو هشتاد به بالا میام. عقربهی گوگل اما دریغ از یک تکون. ده و سیوسه. ده که شد یه تکست میزنم که بیدارت کنه. ده و ربع زنگ میزنم. زنگ اول و دوم برنمیداری. اضطراب. نظرت عوض شده؟ اگه بیدار نشی. اگه.. اگه.. اگهی سوم برمیداری. میگم ده دقیقه دیگه اونجام. میگی چرا زودتر زنگ نزدی. زدم، بیدار نشدی. میرم حاضر شم. گوگل هنوز ده و سیوسه. حالا از ده و بیست گذشته و خروجی رو گرفتم. مونده چندتا چراغقرمز و یه دنیا استاپساین. یکیدرمیون نیمهکامل میایستم و راه میفتم. میرسم. ده و سیویک.
تکست میزنم که اینجام. مشغولِ جمع کردنِ وسایل میشم. کامیون فِداِکس از روبرو نزدیک میشه و میاد سمتِ راستِ خیابون روبروی من پارک میکنه. قلبم از امکان شروع به کوبیدن میکنه. یعنی...؟ هیچوقت از دیدنِ یک کامیون انقد خوشحال نشده بودم. راننده پیاده میشه، جعبه رو درمیاره. اندازهش درسته. میبره میذاره جلوی در و برمیگرده. احساس میکنم خونه بغلی رفته. از گوشهی چشم رقمها رو میخونم. دو. چهار. شش. تو دلم تابستون. تندتر همهچی رو جمع میکنم، سرم رو که میارم بالا کامیونی نیست و تویی که با موهای قشنگِ قشنگِت و چشمهای خالبالوت زل زدی بهم.
دستت رو میگیرم و میکشونمت تا پشتِ درِ طبقهی بالا. جعبه. میریم تو. با هیجان جعبه رو باز میکنی و گرامافون رو در میاری و میذاری روی میزِ کنارِ دیوار. صفحهی «Songs of Love and Hate»ِ لئونارد کوهن رو میدم دستت و میذاری:
“You thought that it could never happen
To all the people that you became,
Your body lost in legend, the beast so very tame.
But here, right here,
Between the birthmark and the stain,
Between the ocean and your open vein,
Between the snowman and the rain,
Once again, once again,
Love calls you by your name.
Shouldering your loneliness
Like a gun that you will not learn to aim,
You stumble into this movie house,
Then you climb, you climb into the frame.
Yes, and here, right here
Between the moonlight and the lane,
Between the tunnel and the train,
Between the victim and his stain,
Once again, once again,
Love calls you by your name.”
تو سکوت گوش میدیم. تو فکر میری. بعد از آهنگِ اول سکوت رو میشکنی: «قهوه میخوری؟».
یادِ تمامِ اتفاقهای دیگه میافتم که به این لحظه ختم شدن. که قرار بوده جمعه بری لسآنجلس پس بسته رو فرستادم که پنجشنبه برسه. که یک ساله که گرینکاردِ کوفتی رو شک داشتم که میخوام بگیرم یا نه، پس انقدر به تعویق انداختم هر مرحلهش رو که انگشت نگاریم افتاد امروز ساعتِ یک سانفرانسیسکو. که تو صبح بیکار بودی و بعدازظهر کارآموزی. به ساعت، قهوه، بنزین. به «برنی سندرز». به خوشبختی که یعنی دیدنِ چشمهای تو، بین ساعاتِ ده و سیوسه تا ده و پنجاه دقیقهی صبح، هشتِ دسامبرِ دو هزار و شونزده.
۱۹ دسامبر ۲۰۱۶
منلوپارک
[بازنشر با ذکر منبع آزاد.]
