قهقرا

[تقدیم به ریزا، که خیلی درشتن!]

«با روحِ من بِدَف! دفِ خود را رها نکن، تو را به لذتِ این لحظه می‌دهم قسم، دفِ خود را رها نکن!»
—دکتر رضا براهنی

محسن کنسرت داشته باشه تو «هارلِم»، حومه‌ی آمستردام، شب دومِ تورِ دوهفته‌ایِ هلند. شبِ اول شاهکار کرده باشن؛ منم شانسی ردیفِ اول وسط نشسته باشم و حالش رو برده باشم. ماهیچه‌های صورتش، حرکتِ دستاش، عمقِ صداش؛ تا حالا از این نزدیکی ندیده بودمش وقتِ اجرا.

در واقع تورِ ارکسترِ سازهای بادیِ NBE اهلِ هلند هست و محسن خواننده‌ی میهمان. در نتیجه برنامه برای مخاطبِ هلندی طراحی شده، و نود درصدِ سالن هم هلندی هستن. به قول ما، پیرپاتالایی که کنسرتِ کلاسیک میرن. شبِ اول، محسن با «خانباجی» تو آنکور چنان «لای‌لای، لای‌لالالالالای‌لای، لای‌لالالالالای‌لای، لالالای، لالالای‌لالالای» میکنه که کلِ سالن دم بگیرن، بعد خودش روش آواز می‌خونه. نابغه‌س. اینو خانمِ هلندی کناریم می‌گه. با «صنما» ریسه می‌رفت. خودِ دو ساعت و نیم رو معلوم بود داره حالِش رو می‌بره.


مجسمه‌ای در «لاکرونیا»

شبِ دوم، صدابرداری افتضاح بود. نمی‌شنیدیم چی می‌خونه. جمعیت هم به همون اندازه بی‌هیجان بود. به دلایلی که چون هلندی بلد نیستم نفهمیدم، آنکور برگزار نشد و از سالن ریختن‌مون بیرون، برای پذیرایی! چند تا از نوازنده‌ها تو محلِ پذیرایی شروع به نواختن کردن. بقیه‌شون و محسن پیداشون شد تو جمعیت، و همون چند تن ایرونیِ کنسرت شروع کردن با محسن عکس گرفتن. همه‌ی عکس‌هاشون رو که گرفتن، اومد نشست. همچنان بروبکس میومدن کنارش می‌نشستن که عکس بگیرن. خسته بود از روزِ کاری. به من اشاره کرد که بیا بشین کنارم که کسی نیاد بشینه برا عکس. تا نشستم رهبرِ ارکستر اومد از محسن خواست که یه آهنگ باهاشون بخونه. «خانباجی» خوند. و صدا عالی بود این بار، و همه رو به وجد آورد. [ویدئو]

بعدِ اجرا، چشمم به محسن بود که دیدم دوباره با سر اشاره میکنه که «بیا منو نجات بده». نزدیک شدم، این بار اشاره کرد که «داره فیلم میگیره»، یعنی نیا تو کادر. چند ثانیه‌ای طول کشید تا بفهمم چه خبره. از این قرار بود که یه خانومی، آرزوشون بوده که جلوی «محسن نامجو» آواز بخونن؛ و خب رفیقی هم داشتن که از این اتفاقِ بزرگ فیلم بگیره؛ و گرفتن. به قولِ محسن «کلِ رپرتوآرِ مرضیه رو خوند!». بعد هم از محسن پرسید: «چطور بود؟»

محسن رفت سی‌دی امضا کنه. وقتی برگشت برافروخته بود. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. تعریف کرد: طرف اومده میگه معاونِ فلان‌کاره‌ی شرکت‌نفته؛ سی‌دی رو ورداشته، بدونِ این که پولش رو بده (محسن هم که خجالتی‌تر از اون که چیزی بگه!)، میگه روش بنویس تقدیم به بچه‌های شرکت نفت. بعد هم عکس میخواد بگیره طبعا و به خانومش، همون که مرضیه می‌خوند، میگه از عکس بره بیرون که عکس رو بتونه به همکاراش نشون بده.. به چنین خفتی باید تن بده تو کنسرت.

خسته بود. دل‌شکسته بود. این‌ها رو سر شام برامون تعریف کرد. از این که «من شاید دیگه مادرم رو نبینم» چون یه ناجوانمردی تو ایران ازش به اتهام توهین به مقدسات شکایت کرده چون شعورِ موسیقی نداشته و حالا سال‌هاست که شده تبعیدی از وطن. از این که…

سال‌ها بعد، چند ماه پیش، وقتی رو توئیتر فیلم کنسرتِ سان‌فرانسیسکو رو دیدم که بعد از خبرِ فوتِ مادرش «بنفشه‌ها» خوند و «نامه» خوند و «ترنج» خوند و گذاشت مردم با «دنیا جفا ندارد» دل‌داری‌ش بدن، تا صبح گریه کردم برای غم‌ش، برای دردش، برای دردِ همه‌ی از وطن‌رانده‌شده‌ها، همه‌ی مظلومین، همه‌ی درک‌نشده‌ها، همه‌ی «خراب کرد خودش رو»-شنیده‌ها. برای من و تو و همه‌ی ظالمین و مظلومینِ این دنیا.

بهداد اسفهبد

۲ مه ۲۰۱۹ / ۷ ژانویه ۲۰۲۰

[فیسبوک]

[بازنشر با ذکر منبع آزاد.]



شبِ اول. آمستردام.