اولینباری که دیدمت...
اولینباری که دیدمت مثل روز جلوی چشامه. پایینِ «کویینزپارک» بود و بعد از یکی از تظاهراتهای بعدِ انتخابات. من و فرهنگ دیر اومده بودیم: رفته بودیم پلاکاردهای «لطفاً» رو چاپ کنیم.
«لطفاً»... شور و هیجانِ اون روزها هنوز به تنم رعشه میاندازه. اون شبِ کذایی بعدِ رانندگیِ از آتاوا به تورنتو. من و فرهنگ مستاصل تو «یانگ» راه میرفتیم که یه چیزی بخوریم که نوید زنگ زد که بهمون بخنده و «تبریک» بگه. خیلی زور داشت. تصمیم گرفتیم بریم خونهی مامانبابای فرهنگ و ول بدیم. باباش تحریمیِ دو آتیشه بود ولی انقدر برامون، برای کاری که میکردیم تا اون روز، احترام قائل بود که چند شب پیشش من و فرهنگ رو دعوت کرده بودند که براشون و برای دوستانِ تحریمیشون توضیح بدیم که حرف حسابمون چیه. نه ما اونارو قانع کردیم که رای بدن نه اونا ما رو که ندیم. ولی شبِ عزیزی بود و پر از احترامِ متقابل.
تو «گاردینر» بودیم که بشیر زنگ زد. از تقلب گفت و حرفهای مخملباف. چیزی برای گفتن نداشتیم. ترس و امّیدی پرمون کرد که جراتِ بیانش رو هم نداشتیم. به «میسیساگا» که رسیدیم دیر بود. شامی زدیم و مامانِ فرهنگ رفت که بخوابه. سه تایی نشستیم و اخبار رو نوشخوار کردیم. ترسناک بود. من و احسان همدیگه رو از کارهای نرمافزار و فارسیمون میشناختیم، یک بار هم تو تهران در حدِّ سه دقیقه تو یه همایش همدیگرو دیده بودیم. هنوز ایران بود. پستِ وبلاگش از یه جایی، فیسبوک احتمالا، رو مونیتورِ من ظاهر شد. خطِّ صاف بود، نمودارِ ترکیبِ آرا بر زمان. کنجکاو شدیم. خوندیم. صبح با فرهنگ کلاس داشتیم. مشق داشتیم. ننوشته بودیم. تا پنج رو خبر خوندیم و توییت کردیم. بعد مشق نوشتیم و هفت به سمتِ کلاس راه افتادیم. آخرش از اون مشق هفت از ده شدم؛ استاد گفت که به همه از هفت به بالا نمره داده... «جانی» بود اسم استاد. تا ظهر رو سرِ کلاس دووم آوردیم. شنبه بود و کلاس کلِّ روز. خبر میاومد. عکس میاومد. تو ونک غوغا شده بود و بسیجیها جولان میدادند. ده که شد سر بریک به استاد گفتیم باید بریم. گفت تا ظهر باشین؛ موندیم و سرِ ناهار جیمفنگ زدیم. نمیدونستیم کجا بریم، چیکار کنیم. توییتها رو بروز نگه میداشتیم. پستِ بلاگم به لطفِ فیسبوک و «پلَنتگنوم» داشت شلوغ می کرد. شب شد. توییت میکردیم، خونهی من. فردا شد. روزِ بعد، روزِ بعد. ده دوازده نفر تو آپارتمانِ فسقلیِ من داشتن اخبار رو مرور میکردن، ترتیب میکردن، و به غالبِ اون «کرونولوژی»ِ احمقانه در میاوردن.
نخوابیده بودیم، نه من نه فرهنگ. تو ۷۲ ساعت یا بیشتر، بی یک دقیقه خواب، یه کسیهی بزرگ «دایت ردبول» رو خالی کرده بودیم. از ۶۹ کیلو رسیده بودم به ۶۴. دندههام زده بود بیرون و پوستم رو استخون بود. توییت. پای تلفن، با سی.بی.سی، با بی.بی.سی «وُرلد هَو یو سِی»، با سی.ان.ان، با ان.پی.آر. همه میخواستون بدونن تو ایران چه خبره، و ما اخبارمون رو از کجا میگیریم...
اون مقالهی خندهدارِ «بی.بی.سی وُرلد» ظاهر میشه که، بی محتوا، مثلاً با سه فعّالِ اخبار مصاحبه کرده: من، یه اسپانیایی (که بعدها ماجرای خودش رو داشت، خدا میدونه چی شد)، و «بِن» تو تهران. نویسنده غافل از این که من و «بِن» برادریم. که اون اخبار رو از تهران به افرادی تو کانادا میده، و ما اخبارمون رو از منابعمون تو تهران میگیریم. «بن» و بهار اون موقع با هم بودن. میگفت، تو بی.بی.سی خوندم، یه هفتس ندیدتش...
پلاکاردها آماده شد، دو تا. با پیشزمینهی سبزِ تیره و پسزمینهی سبزِ روشن، با جملهی «جان مککین» تو سنا در موردِ ندا. با لوگوی «لطفاً». تو ده دقیقه طراحی کرده بودم تو ماشین، با فونتی که با دقّت از اینترنت انتخاب و دانلود کردم.
پلاکاردِ «لطفا»
گردهمایی جلوی پارلمان، «کویینز پارک»، به پایان رسیده و یکی از پلاکاردها که حالا به چوب زده بودیم اسبابِ بازیمون شده بود. با فرهنگ و احسان و حسین رو یکی از نیمکتهای سمتِ جنوبِ شرقیِ پارک ول داده بودیم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم؛ خستگی در میکردیم. احسان حالا تورنتو بود و به طورِ خیلی تصادفی رفیق شده بودیم: یکی از همکارهاش تو موزیلا توییت کرده بود که احسان رو برده آیکیا و بلابلا، و من که دیده بودم رفته بودم پیش و اینا. دخترِ خوشرویی از رو چمنهای مرطوبِ پارک به سمتمون میاومد. چرتوپرت گفتن رو قطع کردیم، دختر نزدیک شد و با احسان گپِ کوتاهی زد، خندید، و خداحافظی کرد، رو پاشنش چرخید و تو چمنها گم شد. میتونی مطمئن باشی که باقیِ روز، شب، رو به دستانداختنِ احسان گذروندیم و از دخترِ زیبارویی که اومده بود ازش برای یه کارِ کوچیکی که اون روز صبح براش کرده بود تشکر کنه و خداحافظی کنه حرف زدیم. دختری مهرو، با بدنی تراشیده، دوربینی به دست، و موهای بسته. بانوی گیسو خرمایی.
یادم نمیاد کِی با هم آشنا شدیم. اسمت از اون روز یادم مونده بود. ولی دوست شدیم. دوستهای فیسبوکی. دوستهای «سالی یه بار مهمونیِ مهریجون». نمیدونم صحبتِ حکم از کجا اومد. ولی اومد. بالاخره حکم زدیم. حالا سه سال گذشته بود. سه سالی با بالا و پایینِ فراوون، برای من، و برای تو... لااقل کلاغِ ما که اینجور میگفت.
همه گفتن نه، تو گفتی آره. با این حال صبح یکشنبه بهت تکست زدم که «پارک میآی؟» تو «سابوِی» بیست دقیقهای منتظرت بودم. از بیحواسی نزدیک بود قطارِ اول رو سوار شم و برم. پاک فراموشت کرده بودم. اتفاقی که دیگه نیفتاد... وقتی تو طبقهی بالا همچین که میدوییدی غافلگیرت کردم از جات پریدی. زیباتر از همیشه، یه نمه سرخ شده بودی. هوا عالی بود و شبِ قبلش ریش و سبیل رو تراشیده بودم. به قولِ فرهنگ مثلِ کلهپاچه شده بودم.
روزِ زیبایی بود، و تموم که شد، تکست زدی و تشکر کردی، مثلِ همیشه مودب، مثلِ همیشه مهربون. ولی جای بهداد یا بهدود (که خاصِّ خودت هست) یا اسفهبد، گفتی «پسری». و دلم قنج رفت. گفتم آریا اومده، بیا بریم «کنزینگتون»، و اومدی. باید میرفتی، ولی موندی. استیکِ خام دوست نداشتی، ولی خوردی. مثلِ همیشه مودب، مثلِ همیشه مهربون.
وقتی شبِ دوم تو سفر از کلّم بیرون نرفتی تکست زدم که «میس یو». گفتی سوییت. وقتی دو روز بعد تو راهِ برگشت هنوز فکرت ولم نکرده بود فهمیدم که کارم تمومه.
جمعه شب رو پیچوندی، گفتی شنبه ۴ ۵. شد ۶ ۷. ۹ اومدی. «اهلی»م کرده بودی... سر از خونهی من درآوردیم. با مهدی سیگار کشیدیم. درِ دلهاتونو وا کردین. با دقت گوش دادم. تموم که شدی برگشتی به من و گفتی «تو چی؟»
راه رفتیم، تاببازی کردیم، شراب خوردیم. همدیگرو نوازش کردیم. فرهاد خوندیم. لبم رو یه کوچولو بوسیدی و رفتی. و منو با یه لامپ و یه دنیا خیال تنها گذاشتی.
فکر میکردم بپیچونی. اومدی. دستهاتو گرفتم و روبروت ایستادم. گفتم که تنگیدمت و گفتی بوم رو تنگیدی. بی تردیدی بوسیدیم.
بهداد اسفهبد
۳۰ می ۲۰۱۳
تورنتو
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]
فصلِ شکوفهها