نبردِ چالدران

دوستان پیشنهاد کردند که درباره‌ی نبردِ جُلفا و البته چالدُران توضیحاتی بدم...

تابستونِ ۲۰۰۱ بود، سالِ اولِ دانشگاه تموم شده بود؛ «اُمیدِ علم‌دارِ میلانی» یه کتاب پیدا کرده‌بود درباره‌ی قلعه‌های آذربایجانِ ایران (تا به امروز هم مطمئن نیستم چنین کتابی وجود داشته باشه!) و گفت پاشیم بریم آذربایجان! گفتیم بریم. مهرداد و پیروز رو جمع کرد؛ تا اون وقت نمی‌شناختم‌شون درست، و منم حمید رو آوردم و شدیم پنج نفر. مرکزمحاسبات اون روزها یه دوربینِ دیجیتال هم داشت (تازه اومده بود اینا!) که قرض گرفتیم برای سفر. امید هم یه دوربینِ فیلم‌برداری برداشت. بلیطِ اتوبوس خریدیم، سوار شدیم، و رفتیم.

تهِ اتوبوس شاگردراننده و یکی دیگه بساطِ تریاک رو به پا کرده بودن. مدام هم اسپری می‌زدن که بوش تابلو نباشه ولی داشتیم از بوی خودِ اسپری خفه می‌شدیم…

بعدِ چندین ساعت تو اتوبوس، تو یه ده‌ای پیاده شدیم، پیاده از کوه رفتیم بالا به دنبالِ قلعه‌ی اول؛ بدونِ نقشه، از روی کتاب. چندین بار تصویرِ قلعه‌ای رو در دوردست دیدیم، ولی در نهایت توهّمی بیش در نیومد. به جای خاصی نرسیدیم و بالاخره برگشتیم پایین. داغ بود! دربست گرفتیم تا شهرِ بعد. چند روزِ بعد این بود برنامه‌ی ما!

شبِ اول یه دهِ کوچیکی رسیدیم به اسم قلعه‌ی نقدوز یا نودوز (نمی‌دونم کِی دوختن، ولی هنوز بهش میگن نودوز!) که قبلِ تبریز بود. کلا یه قهوه‌خونه بود و یه راهداری اینور جاده و یه دهِ کوچیک و یه تپه اونور جاده که قرار بود یه قلعه بالای تپه باشه. شام رو ما تو قهوه‌خونه خوردیم دیگه شب شد و جای موندن نداشتیم. قهوه‌خونه واسه راننده تریلی‌ها جا داشت، ولی به ما جا نداد. یکیمون (فکر کنم حمید) ایده زد که بریم تو رودخونه خشکه بخوابیم. یکی دیگه‌مون گفت بریم پشت تریلرِ تراکتورِ راهداری که تو پارکینگ‌اش بود بخوابیم. ملافه‌هامون رو پهن کردیم تو تریلی و داشتیم به خواب نزدیک می‌شدیم که صاحابِ راهداری اومد و راضیش کردیم که تو اتاقِ اون بخوابیم. وقتی هم از راهداری صحبت می‌کنیم کلا یه اتاق سه‌در بود با یه تخت یک‌نفره که طرف رو تخت خوابید و ما پنج تا ساریدنی رو زمین. نیم‌ساعتی گذشت که یکی از اهالی اومد از پنجره با راهدار سوال‌پیچ کردن که اینا کی‌ان اینجان. اینارو امید که ترکی بلد بود فقط می‌فهمید. صبح که پاشدیم بریم سمتِ قلعه نزدیک ۳۰-۴۰ تا سگ از طرفِ ده بهمون حمله کردن. ما با سنگ و چوب و بدبختی از سدشون گذشتیم تا برسیم به تپه و بریم بالا.

تو سراب رفتیم دنبالِ دهی به نامِ «دهِ گمنام». گفتن نداره که دهی ندیدیم.

تا قلعه‌ی بابک رو کوه‌نوردی کردیم. اون بالا که نشستیم تن‌ماهی زدیم و دنبالِ عرق می‌گشتیم. آخرش یه پیرمرده برامون نصفِ بطری جور کرد ولی اعتماد نکردیم و بی‌خیال شدیم.

به تبریز که رسیدیم، امید می‌گفت از طریق مامانش آشنا زده که شب بریم تو کاروانسرای میراث فرهنگی بخوابیم. وقتی رسیدیم یه پیرمردی بود که تا جایی که ما فهمیدیم درست و درمون قانع نشد که آشنایی که امید میگه کیه. ولی آدم باحالی بود و بهمون جا داد. ما هم رفتیم شهر گوشت کبابی گرفتیم کباب درست کردیم و زدیم خیلی حال داد. یه موزه هم رفتیم که با سانسور مواجه شدیم…

ما برای اینکه شب‌ها معمولا جا و مکانِ درست و درمونی برای خواب نداشتیم تصمیم گرفتیم شب‌ها رو بینِ شهرها سفر کنیم که بتونیم تو ماشین بخوابیم هم پول هتل ندیم. برای همین شبانه راه افتادیم. مهرداد و پیروز جلو پیشِ راننده نشستن و بقیه عقب. از شهر که بیرون اومدیم و کم‌کم راننده باهامون خودمونی شد شروع کرد از ماجرای سفرهای باکو برامون تعریف کردن. بیشتر هم با مهرداد صحبت میکرد که کنارش نشسته بود. چکیده‌ی صحبت‌هاش این بود که باکو خیلی خوبه و دخترهای خیلی خوبی داره. بعد شروع کرد ماجراهای دوست دخترِ باکوئیش رو برامون تعریف کردن به نام «ناشاتا» (دقت کنید که «ناتاشا» نمی‌گفت!). که این دختر براش چه کارهایی که نمی‌کرده و این دوست رانندمون می‌گفته که نه تو خیلی جوونی و نباید از این کارا بکنی و ...

به جُلفا که رسیدیم دیر بود. میدونی بود چسبیده به مرزِ آذربایجان. نزدیکِ میدون یه پل بود رو رودِ اَرَس، که ۲۴ساعته مردم ازش در حالِ گذر از مرز بودن. همون‌جا گرفتیم تو میدون خوابیدیم.

دو ساعت نشده بود، هفتِ صبح بود، که راننده تاکسی‌های دورِ میدون دورمون حلقه زدن که کجا می‌رین. امید هم که نقشه‌خون‌مون بود با یکی‌شون چونه زد و طرف قبول کرد ۱‍۲ ساعت بگردونتمون هرجا خواستیم بریم، و ۱۲هزار تومن بگیره. قیمتش خیلی خوب بود. قبول کردیم و تند بیدار شدیم، همون بغل دیزی رو زدیم، سوار شدیم و رفتیم…

اولین جایی که گفتیم طرف ببرتمون «آسیا(ب) خرابه» نام داشت. رارنده زد کنار، پیاده شدیم. یه خرابه‌ای بود، و یه آبشار. یه ربع عکس‌هامون رو گرفتیم.

رفتیم زیر آبشار، هر مسخره‌بازی‌ای می‌خواستیم درآوردیم، برگشتیم پیشِ راننده که تازه داشت برا خودش ولو می‌شد، و گفتیم «بریم.»

یکی‌دو تا «مقصد»ِ دیگه رفتیم. همین برنامه:‌ یه ربع گشتیم، سوار شدیم، گفتیم بریم. ساعت دو نشده بود که طرف برگشت جلفا، زد کنار تو میدون، ترمزدستی رو کشید و گفت دوازده‌تومنم رو بدین. گفتیم هنوز ۷ نشده، حالا راه داریم! می‌گفت نمی‌خوام، این همه جا بردمتون، ۱۲تومنم رو بدین! آت‌آشغالامون تو صندوقِ پیکانش بود، می‌گفت نمی‌دم تا پولم رو بدین. حالا خر بیار و باقالی بار کن! یا باقالی بیار و خر بارکن! شلوغ شد، راننده‌تاکسی‌های دیگه جمع شدن. داد و بیداد. وساطت کردن، گفتن خُب راست می‌گن اینا، ۱۲ ساعت نشده که ۱۲ تومن می‌خوای، می‌گفت «همینه که هست، نمی‌خواین بریم پلیس.»

حالا ما موندیم تو شهرِ غریب، ترکی هم که بلد نیستیم، بریم اداره‌ی پلیس چند من! خلاصه چشتون روز بد نبینه، امید که دو کلمه ترکی بلد بود مذاکره می‌کرد، مهرداد داد می‌زد که «همتون دزدین»، پیروز مهرداد رو خاموش می‌کرد، من حواسم به دوربینِ فیلم‌برداری بود، آخرش حمید رو فرستادیم تو یه مغازه یواشکی ۸ تومن پول درآورد به طرف دادیم راضی شد واسه ۷ ساعت سرویسش بگیره و از خرِ شیطون پیاده شه، یا شیطون از خره پیاده شه. بعدش رفتیم یه کبابِ مشتی زدیم که از دلمون درآد!

گذشت تا مقصدِ بعدی که رسیدیم به یه کلیسای قدیمی وسطِ ناکجاآباد، که وقتی رسیدیم بسته بود. امید گیر داد که می‌خواد شب بخوابه که فردا که باز شد از توش فیلم بگیره. ما چهارتای دیگه تخم نکردیم و گفتیم ما می‌ریم، گفت برین. بماند که بعد شنیدیم که بیرونِ کلیسا خوابیده و شب سگ‌های ولگرد دوره‌اش کردن… باقی‌مون دربست گرفتیم و رفتیم. راننده گفت ببرمتون ارومیه، با خودمون گفتیم این می‌خواد دور ببرتمون که پولِ بیشتر ازمون بگیره، رو نقشه گشتیم، نزدیک‌ترین شهر رو پیدا کردیم و گفتیم ببرمون «سیاه‌چشمه».

چشمتون روزِ بد نبینه، سیاه‌چشمه که رسیدیم، فهمیدیم که اسمِ دیگه‌ش «چالدُران» هست، که نبردِ چالدران توش اتفاق افتاده. تا مرزِ ترکیه ده کیلومتر راهه، شب راه بیفتی پیاده، صبح می‌رسی.

حدودِ هشتِ شب تو چالدران که با ماشین حساب کردیم و پیاده شدیم، هوا گرگ‌ومیش بود. حسِّ خاصّی بود: دو طرفِ خیابون مردها لبِ جوب ایستاده بودن، همچین بیکار، تسبیح می‌چرخوندن! ما چهارتا اُسکل که پیاده شدیم یه‌دفعه مردم (مردها!) دورمون جمع شدن، که شما کی بیدین اینجا چیکار می‌کنین؟! یه‌ربعی گپ زدیم باهاشون، ببینیم دنیا دستِ کیه، شب کجا می‌شه موند، این حرفا. یکی از کسایی که باهاش حرف زدیم «مرادسرسفید» بود. راننده کامیون بود و می‌گفت هر جا کارتون گیر کرد بگین مرادسرسفید سریع کارتون رو راه می‌ندازن. مهری (مهرداد) خیلی با یارو حال کرده بود.

در راستای این که شب بیکار نمونیم، من از یکی‌شون پرسیدم «اینجا ورق از کجا می‌شه خرید؟» خلاصه تصمیم به حرکت گرفتیم. یه میوه‌فروشیِ تَروتازه هم همونجا سرِ خیابون بود، ازش یه هندونه هم خریدیم که رفتیم هتلی‌چیزی مستقر شدیم بزنیم تو رگ خستگی‌مون در بره. از خیابون رد شدیم، رفتیم اونور یه سواری گرفتیم داشتیم سوار می‌شدیم که یه وانت رسید…

وانتِ «مرزبانی» بود. یه نفر پیاده شد، با لباسِ نظامی، شروع کرد داد زدن که «این کیف‌ها مالِ کیه؟»، تا بفهمیم دنیا دستِ کیه، مارو انداخته بودن پشتِ وانت داشتن می‌بردن؛ یه نفر می‌روند، یه نفر هم پشتِ وانت نشسته بود که ما نپّریم بیرون! کجا؟ هیچ ایده‌ای نداشتیم. فقط به این می‌خندیدیم که «گرفته‌شدیم»!

رفت از مرکزِ شهر بیرون. به میدونِ دورِ شهر که رسید پیچید راست. رفت تو کمربندی و یکی‌دوتا کوچه، تا رسید به «مرزبانی». وارد شد، ما رو پیاده کردن، بردن درِ ساختمون، از هم جدامون کردن که با هم حرف نزنیم! تا این که با خودشون به این نتیجه برسن که با ما چیکار کنن یه نیم‌ساعتی کشید.

ما تو سفر یه نوارِ «کریس‌دی‌بِرگ» با خودمون داشتیم که می‌دادیم راننده‌ها برامون پخش کنن. نوار دستِ حمید بود. این وسط تو راه که بودیم تا برسیم اونجا، یه‌جاش حمید این نوار رو داد به من گفت «این دستِ تو باشه.» منم گرفتم و گذاشتم تو جیبِ کوله‌ام. خلاصه تا معلوم شه می‌خوان با ما چیکار کنن کلّی اتفاق افتاد خودش: مهرداد می‌خواست نماز بخونه، به جای اینکه ببرنش تو نمازخونه بردنش تو یه اتاقِ دیگه؛ اتاقِ بی‌سیم یا نمی‌دونم باسیم یا چی. ظاهرا یه دسته سرباز اومده بودن که فردا شیفت‌شون رو با سربازهای فعلی عوض کنن و سربازها تو نمازخونه خوابیده بودن. اینو می‌شد از سی جفت چکمه‌ای که دمِ درِ نمازخونه مرتب چیده شده بود هم فهمید! خلاصه، تا مهرداد نمازش رو بخونه رئیسِ این‌ها، که بهش می‌گیم تیمسار، نمی‌دونم واقعا تیمسارطور بود یا نه، از راه رسید. گفت «اینا کیَن اینجا کجاس»، ما هم گفتیم بابا ما یه مشت دانشجو(نما!) بیدیم و اومدیم آثارِ باستانی ببینیم. کارت‌دانشجویی نشونش دادیم، دم از المپیاد زدیم، گفت «یعنی الان زنگ بزنیم به خونواده‌تون، می‌دونن اینجایین؟» گفتیم «آره تو رو خدا، بزن، ما دو روزه زنگ نزدیم!» گفت ذرِ زیادی نزنین، رفت تو دفترش و گفت ما رو یکی‌یکی بفرستن تو برای «مصاحبه» (بازجویی).

نفرِ اول رفت تو، حمید بود، بعدِ ده دقه اومد بیرون. بعد نوبتِ من بود. رفتم تو، گفت اینجا چیکار می‌کنین، راستش رو گفتم. دفترچه‌ش رو ورق زد عقب و گفت که «آقای… ناظرزاده… گفتن که… شما می‌خواستین مشروب بخرین و از مرز فرار کنین» مرزبانی بودن دیگه! حالا اون‌موقع به عقلم نرسید بگم که اگه می‌خوایم از مرز فرار کنیم دیگه مشروب‌خریدن‌مون چیه دیگه! انکار کردم. یه لحظه با خودم گفتم نکنه حمید برگشته به این گفته من قیمتِ ورق پرسیدم! گفتم: «نه، ولی پیاده که شدیم از یکی پرسیدم قیمتِ ورق چنده اینجا.» گفت «چرا پرسیدی؟»، گفتم «هویجوری، خواستم ببینم اینجا که دمِ مرزه، ورق چنده». یادداشت کرد و منو رد کرد بیرون، پنچ دقه نشد. دو نفرِ بعد، پیروز و مهرداد، هرکدوم نیم‌ساعت کشید! اینجور که میگن، طرف هِی می‌گفته که «آقای… (ورق می‌زد) بهداد… اعتراف کرده که… (ورق می‌زد) می‌خواستین ورق و مشروب بخرین و از مرز فرار کنین...» حالا این دو تا، تا ورق و مشروب رو اگه می‌گفت حالا حدس می‌تونستن بزنن شاید من گفتم، ولی فرار رو که می‌گفت می‌فهمیدن داره خالی می‌بنده طرف، می‌گفتن نه، طرف هم خیال می‌کرده حتما دروغ دارن می‌گن دیگه! خلاصه یکی نیم‌ساعت «مصاحبه» کرده شدن…

تموم که شد، بعدِ یه یک ساعت دیگه معطلی، بالاخره خوندمون تو اطاقش و گفت که با توجه به چمیدونم سوابقمون(!) و این و اون و فلان، تصمیم گرفتن که آزادمون کنن! فقط باید پای یه صورت‌جلسه‌ای چیزی رو امضا کنیم و انگشت بزنیم! نمی‌دونم، توش قول داده بودیم که یه کارایی رو دیگه نکنیم، مثلا تشویشِ اذهانِ عمومی لابد(!)، یا به احتمالِ بیشتر سفر، یا چی! خلاصه ما چارچنگولی پریدیم امضا کنیم. من که نخوندم، ولی گمونم مهرداد همشو خوند. توش نوشته بود که چمیدونم اینا همه دانشجوی دانشگاهِ شریف هستن و اینا. سه‌تامون امضا زدیم، رسید نوبتِ حمید. حالا تو این فاصله، ما همه با هم حرف زده بودیم و معلوم شده بود که اینکه من گفتم «قیمتِ ورق پرسیدم» چقدر دهنِ مهرداد و پیروز رو که بعدِ من «مصاحبه» شدن سرویس کرده. من با خودم فکر کردم که «من دیگه چه بی‌انصافی هستم، در موردِ حمید خیال کردم که شاید اینو گفته باشه بهشون»، حالا بماند که نه حمید نه بقیه اصلا نشنیده بودن که چنین حرفی زدم! به‌هرحال، من از رفتارم پیشِ خودم شرمنده بودم. خلاصه رسید نوبتِ حمید که امضا کنه. متن رو خوند و مکث کرد؛ گفت: «البته من هنوز دانشجو نیستم، ولی چون المپیادی هستم، بدونِ کنکور میرم شریف.» ما رو بگی می‌خواستیم بکوبیم تو سرش! با خودم گفتم که شاید خیلی هم پرت حساب نکرده بودم :)).

شاید این بیشترین استفاده‌ای بود که از کارت دانشجویی‌م کردم، قبل از اینکه باهاش تو جشنواره‌ی کارآفرینیِ شریف قلیون اجاره کردم، و خودم و کارتم رو حراست برد…

امضاها رو دادیم، مونده بود ماچ‌بوسه هم بکنیم؛ اون روزها «سلفی» نه کلمه بود نه مفهوم، وگرنه می‌گرفتیم! نیمه‌شب گذشته بود. تیمسار برامون یه نطقی کرد که اینجا همه رو می‌شناسن و همه‌ی شهر تو مُشت‌شونه. مهرداد پرسید «یه سوال بپرسم؟». تیمسار گفت بپرس. «چالدران چند نفر جمعیت داره؟»، تیمسار گفت حدودِ سی‌هزار نفر. حرف‌هاش که تموم شد، مهرداد گفت «یه سوال دیگه هم می‌شه بپرسم؟» تیمسار گفت «اونم الان بهتون می‌گم جوابشو، دو تا هتل هست تو شهر…» یکی‌مون حرفشو قطع کرد که: «نمی‌شه همین‌جا بخوابیم؟»، گفت نه! مهرداد ادامه داد که بگه سوالش چیزِ دیگه‌س: «اگه شما انقدر کنترلِ شهر تو مشت‌تونه، پس چرا قاچاق انقدر زیاده؟» تیمسار رو بگی، تو این مایه بود که «برین گمشین از اینجا بیرون دیگه قیافه‌تون رو نبینم تا ننداختمتون آب‌خنک بخورین!» ما هم دیدیم فِلِنگ رو ببندیم بهتره، جستیم بیرون و پیاده به سمتِ مرکزِ شهر، نصفه‌شبی!

نیم‌ساعتی راه رفتیم تا رسیدیم درِ یکی از دو «هتل»ِ شهر؛ اون‌یکی رو هم نمی‌دونستیم کجاس. این‌یکی یه درِ آلومینیومی بود و کنارش یه مغازه با کرکره‌ی کشیده. هرچی به در و کرکره کوبیدیم هیچکی به جائیش نگرفت! نشستیم درِ دکون، «شام»مون رو زدیم، که همون هندونه‌ای باشه که سرِ شب خریده بودیم که با ورقِ نداشته بزنیم!

یه‌کم مسخره‌بازی درآوردیم و با انگشتای جوهری‌مون عکس گرفتیم و زدیم به چاکِ کوچه دوباره. چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که دیدیم دو نفر از پشت میان. تند کردیم، تند کردن. پیچیدیم، پیچیدن. آخر سوت کشیدن، وایسادیم. سرباز-وظیفه بودن، براشون قصه رو تعریف کردیم گفتیم ما خودمون الان از بازداشت در اومدیم، انگشت‌هامون رو هم نشون دادیم به عنوانِ شاهد! با لهجه‌ی محلی گفت «خُب اینجوری که خوب نیست، بیاین بریم کلانتری لاقل اونجا تو نمازخونه بخوابین». دیدیم بدی نمیگن! راه افتادیم باهاشون رفتن به سمتِ کلانتری…


سرِ خیابونِ اصلی که رسیدیم، دیدیم یکی از اون‌وَر سوت می‌زنه. ایستادیم تا اومد، دیدیم تیمسار بید. با سربازها چند دقه‌ای بحث کردن به ترکی، که ما نفهمیدیم چی میگن، ولی انگار دعواشون کرد. داد زد سرشون، دفترچه‌شو درآورد شماره‌شون رو یادداشت کرد و گفت گورشون رو گم کنن (لابد!).

اون‌ها رو که مرخص کرد، رو کرد به ما، حالا ما منتظر بودیم بگه «ئه‌وا هتل پیدا نکردین؟»، داد زد که: «مگه به شما نگفتم برین؟!؟ از شهر برین بیرون!» گفتیم: «چشم»، و خلاصه ما رو بگی، رفتیم به سمتِ «بیرون» از شهر.

از اداره‌ی مخابرات رد می‌شدیم، یه زنگی به خانواده‌جاتمون زدیم نصفه‌شبی، و به راه‌مون ادامه دادیم. به میدون که رسیدیم همون‌جا اطراق کردیم. دیر بود، ساعت باید یک‌و‌نیم دو می‌بود…

یک دو ساعتی خوابیدیم. از خواب که پریدم، دیدم سه نفرخوابیدیم، یه نفر داره دورِ میدون میدوئه! نیم‌ساعت بعد پا شدم، دیدم دو نفر خوابیدیم، دو نفر دارن دورِ میدون می‌دَون! نیم‌ساعت بعد خودم هم داشتم دورِ میدون می‌دویدم! سرد بود لامصب! نونوائیِ دورِ میدون تازه باز کرده بود، پنج شده بود ساعت، رفتیم بهش گفتیم، گذاشت بریم تو؛ رفتیم بالای تنور که همچین گرم و نرم بود خوابیدیم. بیدار که شدیم، هفت شده بود، سرمون رو گردوندیم ببینیم کجاییم دیدیم ده نفر صف ایستادن درِ نونوائی و ما رو تنور خوابیدیم! خلاصه پاشدیم یه کم این-‌و-‌اون‌مون رو جمع کردیم یه نون گرفتیم زدیم به چاک.

تا ترمینال خیلی راهی نبود. پیاده راه افتادیم. یه مشت سگِ ولگرد افتادن دنبال‌مون، دَکِشون کردیم رفتن (حتما!). مهرداد رو فرستادیم بلیط بخره برای ارومیه (یا به قولِ خودشون «اورمیه»). بلیط‌فروشی هنوز تعطیل بود. یه اتاقکی کنارش بود، مهرداد در زد. بعد از چند دقیقه یه نفر همچین نیمه‌خواب و نیمه‌لخت، در رو باز کرد؛ مهرداد گفت پنج تا بلیط می‌خوایم برای ارومیه (حالا یادش هم نبود که امید با ما نیست و چهار نفریم). طرفِ نژادپرست یه نگاهی به صورتِ نتراشیده و پوستِ سوخته‌ی مهرداد انداخت و پرسید: «هر پنج‌تاتون افغانی هستین؟»

خلاصه، این بود ماجرای آذربایجان رفتنِ ما. ارومیه با فواد ناهاری زدیم، از عابربانک پولی ورداشتیم و اتوبوس گرفتیم به سمتِ تهران. امید ادامه داد سفر رو به سمتِ کردستان. این روزها فکر می‌کنم که کاشکی مونده بودیم و باهاش ادامه داده بودیم...

دو سال بعد که از ایران می‌رفتم، حمید این قاب و عکس رو بهم هدیه داد. تا امروز نزدیکِ تختم نگهش می‌دارم، که هیچ‌وقت یادم نره چه «شاد» بودیم…

نقشه‌ی مکان‌های کلیدیِ این سفر.

بهداد اسفهبد
۲۰۲۳-۲۰۱۶

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]