|
11:34AM | 2003-06-06 |
سیم اول |
|
اگه ميدونستي چقدر دلم هواي همون ساختمونهاي بتوني پر پنجره رو کرده اين حرفا رو...
|
|
|
12:46PM | 2003-06-05 |
چشمان نخفته در گور |
|
قربونتون! مگه مجال ميدي آدم جدي حرف بزنه! تندي بحث رو به ش..ذر (!) ميکشوني...
به هرحال چون ميخوام جدي باشم الکي تعارف نميکنم که بيا مرشد و مارگريتارو بدم بقيه ش رو بخوني!!! از همون جاي دور برو بيارش(: راستي...مگه چقدر هفته هاي خوب داريم که حالا اين يکيش بد از آب در اومده! |
|
|
2:55AM | 2003-06-03 |
taha |
|
عشق را عاشق شناسد، زندگي را من. من که عمري ديده ام پائين و بالايش...که تفو بر صورتش، لعنت به معنايش۰۰۰.
|
|
|
9:46PM | 2003-06-02 |
hallelujah |
|
Everybody knows that the dice are loaded,
Everybody rolls with their fingers crossed, ... that's how it goes, and everybody knows. |
|
|
8:32AM | 2003-06-01 |
... |
|
اينا اصلا غير قابل تحمل به نظر نميان وقتي بدوني تا ۱۳ تير بايد يه سري کتاب احمقانه رو مثل گاو بخوني، تا بتوني بري دانشگاه. تا تو دانشگاه هم همه ي حرص هايي که از دست بقيي خوردي تکرار بشه و دوباره سر کلاساي آدماي احمق و بي سوادي بنشيني که تنها فرقشون با قبليا اينه که شديدا احساس با کلاسي و خفن بودن مي کنن...
|
|