The sun's still warm and most days are good The world still turns like you said it would But this pain seems to never let me go And there is really no movin' on There's only going along
And I will always be Better for you loving me Better for the times we shared That travel with me everywhere And I will always try To hold my head up to the sky If only just to let you know That straight from my heart I still miss you so
If I could I would gladly trade A thousand tomorrows for one yesterday There are so many things that I would say You're a part of every memory That lives on in me
And I will always be Better for you loving me.....
به تهران که برگردی ، فکر میکنی برگشتی ، فکر میکنی دوباره این تهران لعنتی کثیف ه ، ولی راستشو بخوای اینطور نیست. آره قراره تو اینطور فکر کنی و کلی نیروی بشری و فرابشری این دو روز در تلاش بودن که تو لحظه ای هم شک نکنی که برگشتی ، اما من نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم. اینجا الان یه جای دیگست. با همون شکل و شمایلی که انتظارشو داری و همون آدما و همون بدبختی ها ، ولی یه چیزایی تغییر کرده که به این آسونیها معلوم نیست. این یه بازی ساده ی بچه هاست ، که باید دنبال تفاوتهای کوچک اما مهمی که پشت شباهت غلیظ ظاهری پنهان شده بگردی..یادت هست؟ آره بعضی چیزا تغییر کردن ، هر بار که به جایی میریم و برمیگردیم خیلی چیزا تغییر میکنن ، و اونقدر از زمان بچگی هممون گذشته که هیچوقت شک هم نمیکنیم .. اما من دارم الان اینو بت میگم.. که بازگشتنی وجود نداره، برای هیچکس .. وبرای کسی که در درونش یه جهانگرد همیشگی زندگی میکنه ، برای کسی که سنگینی یه کوله پشتی نامرئی رو رو پشتش احساس میکنه .. هر رازی یک روزی فاش میشه و هر روز باید یک رازی فاش بشه و من امروز این راز رو فاش میکنم. بقیه اش دیگه به عهده ی خودت ، که دوباره یه بچه بشی و بتونی این بازی رو حل کنی ، و ببینی که این شهر چه تغییری کرده ، مردم چه تغییری کردن... و ببینی که من ، چه تغییری کردم.
خیلی راحت جلو مامانم ایستادم و با صراحت گفتم "امیدوارم فردا هواپیماتون سقوط کنه. البته میدونم که اینقدر خوش شانس نیستم." فکر کنم خیلی ناراحت شد . حتما خیلی ناراحت میشه. ولی گاهی از اینکه به سیم آخر میزنم خیلی لذت میبرم. گاهی میخوام همه چیز رو از بین ببرم ، گاهی از اینکه میبینم بعضی چیزا دیگه هیچوقت برنمیگردن لذت میبرم. دیوونه میشم و لذت میبرم.داغوون میشم و لذت میبرم.. فکر کنم امشب گریه کنه .. آره ، الان داره گریه میکنه..
خواب یه پیانیستی رو دیدم که شبیه یه ولگرد بی کس و کار بود و لباسای کهنه ی کثیف داشت و پاهایی که نمیتونستن درست راه برن ، گوشه ی خیابونا میخوابید و هر دفعه چند نفر پیداشون میشد که خیال میکردن مرده و خوشحال میشدن که یه ولگرد کمتر .. جهنم که پیانیست بود. اصلا کسی میدونست؟ نه. پیانیسته انگار تنها پیانیست دنیا بود ، و میخواست قبل مردنش یه پیانست برای دنیا باقی بذاره.. حالا نمیدونم چطوری. یه روز تو یه قبرستون ،چند نفر به زور می کشیدنش که بندازنش توی یه گور، از نمردنش خسته شده بودن، داد میزد ، گریه میکرد ضجه میزد.. من فکر میکردم از زنده مردن توی یه گور میترسه، ولی خوب ،موضوع این نبود..داشت واسه این گریه میکرد که پیانیست دیگه ای غیر اون تو دنیا وجود نداشت.
کنار دریا دراز کشیدم و نگاش کردم. اینجوری دریا یه نوار کم عرض خاکستری بود.فکر می کنی چی دیدم؟ دیدم که دریا به طرف من نمیاد ، داره از کنار من رد میشه. همه ی اون موجها که اولش خیال میکنی دارن میان طرفت و خودشونو میکشن رو ماسه ها ، همش دروغه. وقتی دریا رو از تراز خودش نگاه کنی میفهمی داره کدوم طرفی میره ، میفهمی این آبهایی که میبینی همونایی نیستن که قبلا دیدی.. میفهمی دریا داره از کنارت رد میشه باید همونجا میموندم. اشتباه کردم که برگشتم. باید وقتی که فهمیدم دریا داره از کنارم رد میشه ، همونجا می موندم ..